مرثیه ای برای یک رویا
هديه عروسي
صدای باز شدن در میومدُ حتما مرتضی بود که این وقت روز اومده بود خونه.
بعد صدای مرتضی بود که پیچید تو خونه که : کجایی؟
هیچ عکس العملی نشون ندادم
گذاشتم خودش بیاد
بی سلام گفت:چرا جواب نمیدی؟ حواست هست؟
سرم رو آروم بردم بالا و نگاهش کردم
بین تخت و پاتختی چمباتمه زده بودم...
به صبحانه امروزمون فکر میکردم مثل همیشه نون سنگک ها رو از توی فریزر درآوردم
یه کم پنیر و ته مونده کره رو هم گذاشتم روی میز
۶ ماه بود صبحونه دو نفره مون رو همینا تشکیل میداد حالا گاها با یه لیوان چایی شیرین
اوایل هیچ وقت فکر نمیکردم بعد از ۱ سال اینقدر به روزمرگی بیفتیم که دیگه حتی به اسم هم صدا نشم
-
کتش رو انداخت روی تخت
شناسنامه اش افتاد بیرون
صفحه دوم رو که باز کردم اسم زنی زیر اسم من خودنمایی میکرد که حالا دیگه هوو م بود!
صدا زدم:مرتضی مبارکت باشه
جا خورد: تو داری حرف میزنی؟
گفتم: بعد از ۹ ماه
هدیه عروسیته...
!! نوشته شده توسط بهاره
| 19:14 | چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390
•


